محمد باقر شريعتى سبزوارى

64

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

آن جزء مكانى كه جزء مفروض ، ديگر آن شىء آن را اشغال كرده است و در هر جزء باز اجزايى فرض مىشود كه همه از يك‌ديگر دور و در عين وحدت اتصاليه از يك‌ديگر غايبند ؛ يعنى يك شىء مكانى نيز اجزا و ابعاد مفروضه‌اش اجتماع حقيقى ندارند و از يك‌ديگر محتجب و پنهانند و لهذا مكانى بودن مناط احتجاب و غيبت است نه مناط انكشاف و حضور . و اين‌كه ما جهان و اجزاى جهان را با اين‌كه هم از لحاظ ابعاد مكانى و هم از لحاظ بعد زمانى از يك‌ديگر محتجب و پنهانند همه را در جاى خود و در مرتبهء خود با هم مىتوانيم درك كنيم ، از آن جهت است كه نفس و ادراكات نفسانى ما داراى ابعاد مكانى و زمانى نيستند و اگر فرضاً نفس نيز يك موجود مكانى و قهراً داراى اجزا و ابعاد مىبود نه مىتوانست از خودآگاه باشد و نه از اشياى ديگر . ب ) علت علم حضورى هر كس به خودش وحدت عالم و معلوم است و اما علت علم حضورى هر كس به حالات نفسانى خودش تأثير عناصر روحى در يك‌ديگر است . توضيح آن‌كه عناصر روحى هر چند مكانى نيستند ، ولى ترديدى نيست كه دريك‌ديگر تأثير و نفوذ دارند . در فلسفه و روان‌شناسى تأثير عناصر نفسانى ، از قبيل عواطف و هيجانات و اشتياق و تصميم و احكام و افكار در يك‌ديگر محقق و مسلم شناخته شده است . علت علم حضورى به اين حالات نفسانى همان تأثير و نفوذ عناصر روحى در يك‌ديگر است . يكى از عناصر روحى تصور « خود » يا « من » است . در اثر تأثير و پيوستگى اين عنصر با عنصر ديدن و شنيدن و چشيدن و لذت و رنج و غيره ، علم حضورى نسبت به اين عناصر حاصل مىشود . اين نظريه منسوب به بعضى از روان‌شناسان جديد است . پاسخ اين نظريه اين است كه اولًا ، در اين نظريه نيز بين واقعيت « من » و تصور « من » درست فرق گذاشته نشد . ثانياً ، نوع پيوستگى و ارتباط امور نفسانى به نفس درست تشخيص داده نشده است . توضيح اين‌كه پيوستگى دو چيز با يك ديگر به دو نحو ممكن است